دیگه بهت هیچی نمیگم سغی میکنم نگم اما هنوزم از اینکه هیچوقت پشتم نبودی و نیستی دلم میگیره.
در هر حال من رفتنیم. امیدوارم...
مدتهاست که بهت نگفتم دوست دارم. دوست دارم؟ گاهی بهش فکر میکنم.
خیلی اوقات با حسرت فکر میکنم به اون روزا. اونوقت تو دلم میگم دوست دارم هنوز خره و احساس شهلا جاهد بودن بهم دست میده...
دلم مسافرت میخواد. دوباره کنار آب دراز بکشم و از پشت شیشه به برفهایی که زمینو پوشوندن نگاه کنم.این بار فقط به آب فکر کنم و نه اینکه چه خواهد شد که هر چه میخواست بشه شده...
شاید به خاطر مریضیه که اینقدر دوباره دلم تنگه. تو رو میخوام نه تویی که هستی تویی که دارمت تویی که بودی و دیگه ندارمت..
دلم...
معمولن میگن الکل قدرت تفکر منطقی رو از آدم میگیره ولی قلب منو کمی بی حس میکنه و میتونم کمی فکرکنم و یادم بیاد که نشد. که نمیشه. که اون مرد زندگی من نیست که باید یه نقطه آخر این جمله بذارم هر چند که...
از ویلاگ « از جایی دیگر»
دلم می خواست بهش بگم من بازیچه نیستم، اگه تونستی قاعده بازی رو با بقیه رعایت نکنی و هر جوری دلت خواستی باشی ولی با من نمی تونی. دلم می خواست بهش بگم آدما روح دارن، فکر دارن، حریم دارن، نمی تونی اینقد راحت همه اینا رو نادیده بگیری. دلم می خواست بگم حوصله اتو ندارم وقتی اینقد خودخواهانه درست موقعی که آرامش نسبی پیدا کردم میای و آرامشم رو به هم می زنی و فقط هر موقع احتیاج داری بهم که برام حرف بزنی پیدات می شه و فک نمی کنی که وقتی می گی دوستی و رفیقی، داری یه رابطه دو طرفه رو ایجاد می کنی که اون یکی طرف هم شاید گاهی احتیاج داشته باشه حرف بزنه یا به احساساتش توجه شه و در نظر گرفته شه. دلم می خواست بگم خیلی لوسی، خودخواهی، و بی مسئولیت نسبت به اطرافیانت در مقایسه با توقعاتی که ازشون داری. ولی هیچی نگفتم. یه غرغر کوچیک کردم و سراپا گوش شدم و گوش دادم. هیچی نگفتم و فقط با افسوس متوجه شدم که چقد همه اون حسای خوب و قوی ای که داشتم به خاطر این بی توجهی ها از بین رفته. باید خوشحال می شدم که حس هام کم شده و دارم گت اور می کنم، اما اونقد اون موقع ها که همه چی خوب بود حس های خوبی داشتم که از فکر اینکه این حس های خوب از بین رفته افسوس خوردم
یک سال پیش... امروز
یک سال پیش شبی مثل دیشب بود که برای اولین بار دعوا کردیم. بهت گفتم که نمیخوام که نمیشه. گفتی که به خودمون وقت بدیم. گفتم مدتی همدیگه رو نبینیم تا ببینیم کجای کاریم. دو هفته فقط تلفن بود و بعد فکر کردیم که فهمیدیم که چی میخوایم اما از قرار اشتباه کردیم...
روزای سختیه. جدا شدن طولانیه.
وقتی دو تا خط رو دیدم داد زدم مثبته. با صدایی که فکر کنم رنگ زرد شدگی منتهی علیهم رو نشون میداد گفتم بیا تو هم نگاه کن و بعد مثل دیوونه ها فکر کنم دو دوری تو خونه زدم و در همین حین فکر میکردم چه جوری خبر رو بهش بدم. وقتی گفت اشتباه کردم باری از دوشم افتاد وانگار خلایی در دلم جا گرفت...
ای یک سالگی بعد از تو...
یک سال پیش حدود 2-3 بعد از نصف شب ثانیه شماری میکردم که بری یا بچه ها بر گردن تا من بالاخره برم بخوابم. تو دلم نفرین میکردم باعث و بانی دعوت این مهمون ناخوانده رو, که سیخ سر جاش نشسته بود و بدون میمیک زیادی در چهره انگار وظیفه ای رو که بهش واگذار کرده بودن با صبوری و وجدان کاری دنبال میکرد. تعجب میکردم که نمیدیدی چشمام رو هم میافتاد. بالاخره شاید از اومدن بچه ها ناامید شدی یا دلت برای من سوخت و رفتی.
دوباره برگشتی و این بار خیلی خیلی طولانی تر موندی... تا کی میمونی, میمونم, نمیدونم...
